تبليغاتX
گـرگ وحـشـی

گـرگ وحـشـی




-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


به تعدادی نویسنده در بخش های مختلف وبلاگ نیازمندیم. کسانی که مایل به همکاری هستند ، از طریق نظرات یا ایمیل مدیر ، اعلام آمادگی کنند.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت21توسط گرگ وحشی |



















+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت23توسط گرگ وحشی | |



یه اتاقی باشه گرمه گرم..روشنه روشن..
تو باشی..منم باشم..
کف اتاق سنگ باشه..سنگ سفید..
تو منو بغلم کنی که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم..
تو تکیه دادی به دیوار..پاهاتم دراز کردی..
منم اومدم نشستم جلوت..بهت تکیه دادم..
با پاهات محکم منو گرفتی..دو تا دستتم دورم حلقه کردی..
بهت می گم چشماتو می بندی؟
میگی اره بعد چشماتو می بندی ...

بهت می گم برام قصه می گی؟ تو گوشم؟
می گی اره..بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن..
یه عالمه قصه طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمی شن..
می دونی؟
می خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..یه حرکت سریع..
یه ضربه عمیق..بلدی که؟
ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم..تو چشماتو بستی..نمی بینی..


من تیغو از جیبم در میارم..نمی بینی که..سریع می برم..نمی فهمی..
خون فواره می زنه..رو سنگای سفید..نمی فهمی که..دستم می سوزه ..
لبمو گاز می گیرم که نگم اااخ..که چشماتو باز نکنی..که منو نبینی..که نفهمی..

تو هنوز داری قصه می گی..چه قشنگه..نه؟
من شلوارک پامه..دستمو می ذارم رو زانوم..خون میاد از دستم..میریزه..
رو زانوم..از زانوم میریزه رو سنگا..قشنگه مسیر حرکتش..نه؟
حیف که چشمات بسته است و نمی تونی ببینی..
تو بغلم کردی..می بینی که سرد شدم..محکم تر بغلم میکنی که گرم بشم..
می بینی نا منظم نفس می کشم..تو دلت میگی آخی دوباره نفسش گرفت..
می بینی هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر میشم..
می بینی دیگه نفس نمی کشم..
چشماتو باز میکنی می بینی من مردم..
می دونی؟
من می ترسیدم خودمو بکشم..
از سرد شدن ..از تنهایی مردن..
از خون دیدن..میترسیدم..
وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم..
مردن خوب بود..ارومه اروم...
گریه نکن دیگه..من که دیگه نیستم..
که وقتی اشکتو میبینم چشماتو بوس کنم..
بگم خوشگل شدیاااا..
که همون جوری وسط گریه هات بخندی..

گریه نکن دیگه خب؟ دلم می شکنه..

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت21توسط گرگ وحشی | |


عجب سوژه ی خنده یی شده !!! خدایی ما که خودمون ایرانیم و تو ایران اینجوریه وضعمون ، دیگه خارجیا دارن چجوری به ریش امید ما میخندن

اولین پیام رسیده از ماهواره امید: زمین گرد است.

دومین از ماهواره اميد: خورشید بدور زمین میچرخد

سومین پیام گزارش شده از امید: ..... در ماه نیست

چهارمين خبر از ماهواره اميد من خسته شدم دارم بر ميگردم

پنجمين پيام از ماهواره اميد دريافت شد: من بايد اينجا چيکار کنم؟

ششمین پیام از ماهواره امید مخابره شد یه دونه کارت شارژ 2000 تومنی ایرانسل بفرستید
تا بازم پیام بدم.!

هفتمین پیام مخابره شده از ماهواره امید: مقداری آب بر روی کره زمین مشاهده میشود،
احتمال وجود حیات است

هشتمین پيام ماهواره اميد به زمين: بنزينم تموم شده کارت سوخت بفرستيد

نهمین پيام ماهواره اميد: جون مادرتون اينقدر مسخرم نكنيد

دهمين پيام ماهواره اميد : دارم سقوط ميکنم، زير پامو خالي کنين

یازدهمین پیام مخابره شده از ماهواره امید: من از این بالا روی اسرائیل تف کردم!

دوازدهمین پیام ماهواره امید، بازی ایران و کره یک یک شد.

سیزدهمین پیغام رسیده از موشک امید : هیچ چیز قابل مشاهده نیست !!!!! به دلیل نور زیادی که از مرقد امام می آید کور شدیم
.
.
هجدهمین خبر رسیده از ماهواره امید: اینجا تاریکه من میترسم

به علت قرار گرفتن امید درفضا, به ناهید و زهره هشدار داده شد حجاب خود را رعایت کنند

ماهواره امید به علت لایی کشی بین ماهواره ها ، سرعت غیر مجاز و مسافر کشی بازداشت شد.

در پي پرتاب موفقيت آميز ماهواره اميد و دستيابي ايران به تكنولوژي فضايي ، نام كهكشان راه شيري به بزرگراه شيخ فضل الله نوري تغيير يافت

ماهواره امید از کشف یک امامزاده بین زحل و مریخ خبر داد

لحظاتی قبل ماهواره امید از ارتباط نا مشروع بین بهرام و زهره خبر داد

بنا بر خبر پرتاب ماهواره ی امید، نیروی انتظامی اعلام کرد: بزودی برای کنترل روابط میان امید و زهره یک فروند سفینه ی گشت ارشاد به فضا خواهیم فرستاد

ماهواره اميد از مدارخارج شده است وفقط به دور سياره زهره مي چرخد واين پيام هارا ارسال ميكند؛الهي دورت بگردم،جيگر چند سالته؟

+نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت13توسط گرگ وحشی | |

یک روز پسری دوازده ساله که لاک پشت مرد ه ای را که ماشین از رویش رفته بود را با نخ می کشید وارد یکی از خانه های "فساد" اطراف آمستردام شد و گفت:

- من می خواهم با یکی از خانم ها سـ ـکـ ـس داشته باشم. پول هم دارم و تا به مقصودم نرسم از اینجا نمی روم
گرداننده آنجا که همه "مامان" به او می گفتند و کاری با اخلاقیات و اینجور حرفها نداشت اندکی فکر کرد و گفت:
- باشه یکی از دخترها رو انتخاب کن
پسر پرسید: هیچکدامشان بیماری مسری که ندارند؟
"مامان" گفت: نه ندارند
پسر که خیلی زبل بود گفت:
- تحقیق کردم و شنیدم همه آنهایی که با لیزا میخوابند بعدش باید یک آمپول بزنند. من هم لیزا را میخواهم
اصرار پسرک و پول توی دستش باعث شد که "مامان" راضی بشه. در حالی که لاک پشت مرده را می کشید وارد اتاق لیزا شد . ده دقیقه بعد آمد بیرون و پول را به "مامان" داد و می خواست بیرون برود که "مامان" پرسید:
- چرا تو درست کسی را که بیماری مسری آمیزشی دارد را انتخاب کردی؟
پسرک با بی میلی جواب داد:
- امروز عصر پدر و مادرم میروند رستوران و یک خانمی که کارش نگهداری بچه هاست و بهش کلفت میگیم میاد خونه ما تا من تنها نباشم.. این خانم امشب هم مثل همیشه حتما با من خواهد خوابید و کارهای بد با من خواهد کرد. در نتیجه این بیماری آمیزشی به او هم سرایت خواهد کرد
بعدا که پدر و مادرم از رستوران برگشتند پدرم با ماشینش کلفت را به خونه اش میرسونه و طبق معمول تو راه ترتیب اونو خواهد داد و بیماری به پدرم سرایت خواهد کرد
وقتی برگشت آخر شب پدرم و مادرم با هم اختلاط خواهند کرد و در نتیجه مادرم هم مبتلا خواهد شد. فردایش که پستچی میاد طبق معمول مادرم و پستچیه قاطی همدیگر خواهند شد
هدفم مبتلا کردن این پستچی پست فطرت هست که با ماشینش روی لاک پشتم رفت و اونو کشت

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت20توسط گرگ وحشی | |


می گویند "مریلین مونرو " یک وقتی نامه ای نوشت به " البرت انیشتین " که فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنیم بچه ها یمان با زیبایی من و هوش و نبوغ تو چه محشری می شوند !
اقای " انیشتین " هم نوشت : ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانم .واقعا هم که چه غوغایی می شود ! ولی این یک روی سکه است . فکرش را بکنید که اگر قضیه بر عکس شود چه رسوایی بزرگی بر پا می شود

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت18توسط گرگ وحشی | |


يه روز صبح يه مريض به دكتر جراح مراجعه ميكنه و از كمر درد شديد شكايت ميكنه.


دكتر بعد از معاينه ازش ميپرسه «خب، بگو ببينم واسه چي كمر درد شدي؟»


مريض پاسخ ميده: «محض اطلاعتون بايد بگم كه من براي يك كلوپ شبانه كار
ميكنم. امروز صبح زودتر به خونه ام رفتم و وقتي وارد آپارتمانم شدم، يه
صداهايي از اتاق خواب شنيدم! وقتي وارد اتاق شدم، فهميدم كه يكي با همسرم
بوده!! در بالكن هم باز بود. من سريع دويدم طرف بالكن، ولي كسي را اونجا
نديدم. وقتي پايين را نگاه كردم، يه مرد را ديدم كه ميدويد و در همان حال
داشت لباس ميپوشيد. من يخچال را كه روي بالكن بود گرفتم و پرتاب كردم به
طرف اون!! دليل كمر دردم هم همين بلند كردن يخچاله.»


مريض بعدي، به نظر ميرسيد كه تصادف بدي با يك ماشين داشته. دكتر بهش ميگه
«مريض قبليِ من بد حال به نظر ميرسيد، ولي مثل اينكه حال شما خيلي بدتره!
بگو ببينم چه اتفاقي برات افتاده؟»


مريض پاسخ ميده: «بايد بدونيد كه من تا حالا بيكار بودم و امروز اولين
روز كار جديدم بود. ولي من فراموش كرده بودم كه ساعت را كوك كنم و براي
همين هم نزديك بود دير كنم. من سريع از خونه زدم بيرون و در همون حال هم
داشتم لباسهام را ميپوشيدم، شما باور نميكنيد؛ ولي يهو يه يخچال از بالا
افتاد روي سر من!»


وقتي مريض سوم مياد به نظر ميرسه كه حالش از دو مريض قبلي وخيمتره.


دكتره در حالي كه شوكه شده بوده دوباره ميپرسه «از كدوم جهنمي فرار كردي
.....!!!!»


«خب، راستش توي يه يخچال بودم كه يهو يه نفر اون را از طبقهء سوم پرتاب
كرد پايين...»

+نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت21توسط گرگ وحشی | |

مردم عین همه ی روزای دیگه دارن تو خیابونا قدم میزنن و هر کدوم میرن دنبال کار و بار خودشونن ، مغازه دارا صبح خروس خون کرکره هارو زدن بالا تا تا میتونن جنس بکنن تو پاچه ی ملت ، مسافر کشا بسم الله و میگن و استارت میزنن و را میوفتن به این امید که چند تا سوجه ی دربستی به پستشون بخوره ، واسه همین هیچ مسافر مسیر مستقیمی رو سوار نمی کنن و هی ونک تا تجریش و میرن و میان ! ، از دو میلیون دانش آموز دبیرستانی فعلا فقط دو سه تاشون از خونه اومدن بیرون بقیشون هنوز جلو آینه دارن مو سیخ میکنن ! ، میدون تره بار که طبق معمول هنوز بارش نرسیده ، ملت تو صف شیر و نون دارن تو سر و کله ی هم میزنن ، پیر مرد پیرزنا بعد از اینکه صبحونشونو با نون خشخاشیه داغ نوش جان کردن عصاشونو بر میدارن و میرن پارک تا با هم صفا کنن ! ، حالا اینکه چه فیضی تو خیابونا و اوتوبوسا از بقل دستیاشون میبرن بماند ! ، گشتای ارشاد کم کم

>> جهت مشاهده کامل مقاله ، روی ادامه متن کلیک کنید <<

ادامه متن

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت0توسط گرگ وحشی | |



اغــلـب افــراد در انــتــخـاب لـبـاسـي كـه مـنـاسـب جـثــه آنـها بوده و همچـنـيـن چـگـونـگي سـت كـردن آنـهـا دچـار سردرگمي مي باشنـد. در زيـر بـه اصـول كـلـي انتـخاب و هماهنگ كردن لباسها با يكديگر ميپردازيم:
اصول كلي
ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــ 1- همواره لباسي را بپوشيد كه كاملا اندازه شما باشد.
2- پوشيدن لباسهاي بزرگ تنها اندام شما را اغـراق آمـيـز تـر جـلوه داده و آنـها را پنهان نميكند.
3- بيشتر سعي كنيد تنها در زماني كه كمر باريكي داريد از كمر بند استفاده كنيد.
4- پارچـه هـاي سـنگين مانـند پـشمـي، بافـتني و چرمي شما را سنگين وزن تر جلوه ميدهند.
5- پارچه هاي سبك وزن مانند كتان، نخي شما را لاغر تر جلوه ميدهند.
6- رنگهاي تيره شما را لاغر تر و كوچك تر ميكنند.
7- رنگهاي روشن شما را بزرگتر و حجيم تر ميكنند.
8- لباسهاي بالا تنه و پايين تنه يكرنگ شما را لاغر تر جلوه ميدهند.
9- لباسهاي بالا تنه و پايين تنه با رنگهاي متفاوت شما را بلند قد تر ميكند.
10- لباسهاي يقه بلند گردن را كوتاه تر ميكند.
11- گردن بند كوتاه نيز گردن را كوتاه تر ميكند.
12- روسـري كـه به سـمت پـايين آويزان شـده باشد، قـد شما را بلند تر جلوه ميدهد.
13- خالكوبي پـيـرامـون گـردن و روي شــانـه هـا سبـب چهار شانه تر شدن شما ميگردد.
14- لـبـاس بـا خطوط افقي شما را چاق تـر و بـا خـطـوط عمودي شما را لاغر تر جلوه ميدهـد.
بـراي لاغر تر و بلند قد تر بنظر رسيدن نكات زير را رعايت كنيد:
1- لباسهاي كاملا اندازه بپوشيد لباسهاي خيلي كوچـك و خيلي بزرگ تنها شما را چاق تر نشان ميدهند.
2- لباسهاي يكدشت يكرنگ بپوشيد. تـرجيـحا يـكرنـگ از سر تا نوك پا.
3- از پـوشيـده لبـاسـهاي با طرح برجسته و پارچـه هـاي زمخت خود داري كنيد.
4- لباسهاي تيره رنگ با پارچه هاي نازك و نرم بپوشيد.
5- شلوار را در ناحيه كمر بالا بياوريد نه پايين تر.
6- كراوات با پهناي متوسط پوشيده و حتما طول آن تا كمر برسد.
7- از پوشيدن لباسهاي با نقش و نگار شلوغ خودداري ورزيد.
8- لباس با طرح راه راه عمودي بپوشيد.

>> برای خواندن مقاله به صورت کامل ، روی ادامه متن کلیک کنید <<

ادامه متن

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت18توسط گرگ وحشی | |

روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت  . زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه  پذیرایی می کرد. بسیار مراقبش بود و تنها بهترین چیزها را به او می داد.

زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار میکرد . پیش دوستهایش اورا برای جلوه گری می برد گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مردی دیگر برود و تنهایش بگذارد
 

واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست می داشت . او زنی بسیار مهربان بود که دائما نگران و مراقب مرد بود . مرد در هر مشکلی به او پناه می برد و او نیز به تاجر کمک می کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید.

اما زن اول مرد ، زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود ، اصلا مورد توجه مرد نبود . با اینکه از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود حس می کرد و تقریبا هیچ توجهی به او نداشت.

روزی مرد احساس مریضی کرد و قبل از آنکه دیر شود فهمید که به زودی خواهد مرد. به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت :

" من اکنون 4 زن دارم ، اما اگر بمیرم دیگر هیچ کسی را نخواهم داشت ، چه تنها و بیچاره  خواهم شد !"

بنابرین تصمیم گرفت با زنانش حرف بزند و برای تنهاییش فکری بکند . اول از همه سراغ زن چهارم رفت و گفت :

" من تورا از همه بیشتر دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه کرده ام و انواع راحتی ها را برایت فراهم آورده ام ، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه می شوی تا تنها نمانم؟"

زن به سرعت گفت :" هرگز" همین یک کلمه و مرد را رها کرد.

ناچاربا قلبی که به شدت شکسته بود  نزد زن سوم رفت و گفت :

" من در زندگی ترا بسیار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟"

زن گفت :" البته که نه! زندگی در اینجا بسیار خوب است . تازه من بعد از تو می خواهم دوباره ازدواج کنم و بیشتر خوش باشم " قلب مرد یخ کرد.

مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت :

" تو همیشه به من کمک کرده ای . این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم شاید از همیشه بیشتر ، می توانی در مرگ همراه من باشی؟"

زن گفت :" این بار با دفعات دیگر فرق دارد . من نهایتا می توانم تا گورستان همراه جسم بی جان تو بیایم اما در مرگ ،...متاسفم!" گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد.

در همین حین صدایی او را به خود آورد :

" من با تو می مانم ، هرجا که بروی" تاجر نگاهش کرد ، زن اول بود که پوست و استخوان شده بود ، انگار سوء تغذیه بیمارش کرده باشد .غم سراسر وجودش را تیره و ناخوش  کرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود . تاجر سرش را به زیر انداخت و آرام گفت :" باید آن روزهایی که می توانستم به تو توجه میکردم و مراقبت بودم ..."

 

در حقیقت همه ما چهار زن داریم !

الف : زن چهارم که بدن ماست . مهم نیست چقدر زمان و پول صرف زیبا کردن او بکنی وقت مرگ ، اول از همه او ترا ترک می کند.

ب: زن سوم که دارایی های ماست . هرچقدر هم برایت عزیز باشند وقتی بمیری به دست دیگران خواهد افتاد.

ج : زن دوم که خانواده و دوستان ما هستند . هر چقدر هم صمیمی و عزیز باشند ، وقت مردن نهایتا تا سر مزارت کنارت خواهند ماند.

د: زن اول که روح ماست. غالبا به آن بی توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست می کنیم . او ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعیف و درمانده رهایش کرده ایم تا روزی که قرار است همراه ما باشد اما دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است.

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت11توسط گرگ وحشی | |